خیلی هابه خدااعتقاددارند.ولی فقط بعضی هابه خدااعتماددارند!
این جمله ای بودکه دبیرشیمیمون پای آخرین امتحانی که ازمون گرفت نوشته بود!
قرارشده اگرجورشدبابچه هاتواردیبهشت بریم تهران واسه دوره ی کشت سلول های بنیادی!
دیروزباحدیث وصبارفتیم بیرون.رفتیم آتلیه ی حدیث ایناوکلیییییییییییییی عکس گرفتیم!خیلی باحال بود!
خالم داشت یه جریانی میگفت که من خیلی ناراحت شدم
.پسرخالم ابتداییه.خالم میگفت توی جلسه ی انجمن اولیا،مادرهمه ی دانش آموزافقط روی یه چیزاعتراض داشتن!یه دانش آموز که خیــــــــــــــــــــــــــلی بی ادبه وخیــــــــــــــــــــــــــــلی هم بچه هارواذیت میکنه.ازهیچکیم نمیترسه.نه مدیرنه معلم!همه ازدستش دیوونه شدن.یه بارمدیره اونقدردربرابرش عاجزشده که قشنگ بهش گفته ازمدرسه بروبیرون.اونم گذاشته رفته!!!!!!!!فکرشوبکنیدازپس یه بچه ی هشت ساله برنمیان!
پدرام وقتی بچه بوده پدرومادرشوازدست داده وتوی پرورشگاه بزرگ شده!داداشش پوریاهم همونجادرس میخونه اماتوی یه کلاس دیگست.پسرخالم میگه معلمشون ازدست پدرام بیماری عصبی گرفته!!اونقدرغوغابه پاکرده که بخاطرش جلسه گذاشتن!فکرشوبکنید!این دوتاداداش مدرسه روبه هم ریختن مخصوصاپدرام!خالم میگفت بس که همه ی مادرااعتراض کردن مدیرتعهدداده که سال دیگه ایناروازمدرسه بیرون کنه!ولی مشکل اینه که شایدمدارس دیگه هم حاضربه پذیرششون نشن!!!واسه همین مادراپیشنهاددادن که این دوتاداداش روبفرستن مدرسه ی استثنایی ها!
واقعادلم میخواست توی اون جلسه بودم ومیزدم این مادرایی که همچین پیشنهادی میدن رودرب وداغون میکردم
واقعاآدم تاچه حدمیتونه بی رحم باشه!وخاک برسراون مدیری که درمقابل این حرفاسرخم میکنه ومیگه به روی چشم!
خالم به معلمشون گفته بوده چطورمیتونیدهمچین بچه های باهوشی روبفرستیدمدارس استثنایی؟
معلمه گفته بوده مشکل مادقیقاهمینه!این که اونقدرباهوش هستن که نمیشه همچین کاری کرد!
واقعاچقدربی عدالتی؟چقدربی رحمی؟چقدربی انصافی؟چطورمیتونن باوقاحت راجع به دوتابچه ی بی پناه اینجوری تصمیم بگیرن؟
مدیره گفته بوده رفتارغیرعادی پدرام وپوریابه خاطر کمبوداشون نیست!اینجوربچه هابه خاطرارزش زیادی که براشون توی پرورشگاه قائل میشن وبه خاطراینکه هیچ وقت روی حرفشون حرف نمیزنن اینجوری بارمیان.
خالم میگفت مادریکی ازدانش آموزابلندشده گفته:نبایداین بچه هاروهمینجوری اینجانگه دارین!نبایدانقدرخوب باهاشون رفتارکنید!خفاش شب هم یه بچه ی پرورشگاهی بود.بس که بهش بهادادن شدخفاش شب!
آخه یکی نیست به این آدم بگه توواقعامادری؟چطورمیتونی راجع به دوتابچه ی بیگناه این حرفوبزنی؟چطورمیتونی اوناروباشخصیت پستی مثل خفاش شب مقایسه کنی؟چطوربه خودت جرات میدی راجع بهشون اینطوری بگی؟تومادری!؟دوست داری راجع به بچه ی خودت اینطوری بگن؟؟؟
صَدام وهیتلروریگی چی؟اوناهم بچه های پرورشگاهی بودن؟اون معتادی که جنازشوتوی جوی سرکوچه پیدامیکنی هم پرورشگاهی بوده؟؟
اوناکه پدرمادربالای سرشون بوده ووضعشون این شده چی؟!چرانمیگی بچه ی خودت ممکنه یکی ازاینابشه؟
مگه کم داشتیم توتاریخ کسایی که بدون والدین بزرگ شدن ودرنهایت اسمشون توی تاریخ به عنوان یه انسان بزرگ ثبت شده؟؟؟؟؟؟آخه چرادرمورداون دوتاطفل معصوم اینطوری تصمیم میگیرن؟این عدالت امام علی هست که ازش دم میزنن؟واقعاواسشون متاسفم!!!!اونا نمیدونن که همین دوتابچه چندصَبای دیگه میتونن دوتاازبهترین جراحان ومهندسان و متخصصان این مملکت باشن!اگه مابهشون میدون بدیم.اگه بهشون فرصت بدیم!
اه ه ه ه!اخالم که این جریان روگفت اعصابم به هم ریخت.اومدم عصبانیتمواینجانوشتم.اووووووووووووووف!
حالابیخیال!چی میشه گفت؟؟
خب دیگه چه خبر؟؟
یه حکایت میذارم واستون باتشکرازخاله جون فائزه وایمیلای خوشگلش
حکایت
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم !
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید!
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
(ریحانه)