تبليغاتX
D9 family

D9 family

دوره ی شیرینه نوجوونی ولحظات باهم بودن دیگه برنمیگرده!

اتمام سال دوم+عکسای ومپایر

امروزآخرین روزرسمی مدرسه بود!!!ساعت۴که آخرین کلاسمون هم تموم شدمن وحدیث ونگین برگشتیم به هم گفتیم:دوم تموم شد.خسته نباشید!

به همین سادگی سال دوم هم گذشت وسال دیگه میریم سوم.خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــلی زودگذشت.من اصلاباورم نمیشه که زمان انقدرسریع وبی وقفه گذشت وتابه خودت میای میبینی.....تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــان!

حس میکنم ازش خوب استفاده نکردیم.تلاشمون بایددوچندان میبودکه متاسفانه همیشه به بعدموکولش کردیم وتمام بعدهاگذشتن وگذشتن و.............امروزم که سوت پایان کلاس دوم!

خودمونیم!!!!!!دیگه داریم خیییییییییییلی بزرگ میشیما!اصلادوست نداشتم به همین زودی به این مقطع واین برهه ی زمانی اززندگی برسم!هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!حالادیگه بایدخودمونوآماده کنیم واسه امتحاناکه ازشنبه شروع میشن.

نگین ولیدااون چندتاعکس ومپایرهم واستون میذارم.اول یه عکس ازپشت صحنه ی قسمت۲۰سیزن۳:

منبع:

اینم پوسترفصل۳:

http://paul-wesley.persianblog.ir

اینم پاول وخواهراش مونیکاولیاوجولیا:(پائول اگه دخترشده بودخوشگل ترازاین سه تانبود؟؟)

اینم یه عکس خانوادگی دیگه!اون پسرکوچولوی نازه پائول هست اون خانومه هم مامانشون دختره هم خواهرشه:(چه مامان وحشتناکی!!!)

کندیس آکولا ( کرولاین فوربز)

 

 

آخی جوزف چه لبخندی زده!!!!!

 بقیه ی عکسابپرادامه...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 20:57 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
پیش گویی های ادیسون که درست از اب درامدند!
هسته علمی دی ناین تقدیم می کند!

پیش گویی های ادیسون که درست از اب درامدند!

یه مطلب شاید تکراری! ولی ارزش تکرار شدن رو داره! هوش و نبوغ امثال ادیسون واقعا ستودنیه! جالب اینجاست که اکثر این افراد توی زمان خودشون ناشناس بودن و اهمیت انچنانی بهشون داده نمی شد و سال ها بعد شهرتشون جهانی شده و به بزرگیشون پی برده شده!

الان که نه ولی سال ها بعد توی وبلاگ فرزندان فرزندان شما این تیتر به چشم می خوره:

پیش بینی های دی ناین که درست از اب در امد!

ایرادی نداره! واسه دانشمندا دیر کشف شدن یه معقوله عادیه!

بریم سراغ اصل مطلب:

دانشمندان بی‌شماری آمدند و رفتند اما نام «توماس آلوا ادیسون» به عنوان بزرگ‌ترین مخترع قرن بیستم در تاریخ ثبت شده است. درست 100 سال پیش در سال 1911، توماس ادیسون در مصاحبه با روزنامه «میامی متروپولیس» در مورد یك قرن بعد پیش‌بینی‌هایی انجام داده بود. شاید خواندن پیش بینی‌های این كاشف الكتریسیته برای سال 2011 خالی از لطف نباشد.

ادیسون پیش بینی كرده بود قطارهای بخار به كلی منسوخ شده و الكتریسیته به عنوان نیروی محرك اصلی قطارهای قرن 21 جایگزین شود. این مخترع بزرگ مسافرت هوایی را یكی از راه‌های رایج سفر در سال 2011 اعلام كرده بود: «وسایل نقلیه‌ای كه سرعت شان در آسمان به بیش از 200 مایل در ساعت خواهد رسید به انسان‌ها امكان می‌دهد صبحانه را در لندن بخورند در پاریس قرارداد تجاریشان را امضا كنند و شام در خانه شان باشند.»

ادیسون در عصری به دنیا آمد كه اصلی‌تری مصالح ساخت و ساز خانه‌ها چوب بود. او پیشگویی كرده بود كه فولاد به شدت ارزان و فراوان می‌شود و به شكل گسترده در عملیات عمرانی مورد استفاده قرار می‌گیرد:«‌آهن و فولاد به مصالحی قابل حمل و سبك تبدیل می‌شوند.

 

كودكان قرن21 در گهواره‌هایی فولادی می‌خوابند و پدران‌شان روی صندلی‌های فولادی می‌نشینند و مادران‌شان از تزئیناتی كه از آهن ساخته شده‌اند اما شباهت بسیاری به چوب ماهون یا فندق دارند لذت می‌برند.»

 

البته درست نیست كه بخواهیم صحبت‌های یك دانشمند بزرگ را جور دیگری نشان بدهیم اما عین كلمات ادیسون درباره كتاب‌های آینده این بود:«كتاب‌هایی به قطر چهار سانتی متر شامل هزاران صفحه هستند كه معادل صدها جلد كتاب می‌شود».


شاید با كمی اغراق بتوان گفت ادیسون اختراع كتابخوان‌های الكترونیكی امروزی و رایانه‌های لوحی مثل «آی- پد» را پیش‌بینی می‌كرد اما جالب ترین پیشگویی مخترع لامپ و گرامافون در مورد طلا بود. او باور داشت طلا هرگز ارزش و اعتبارش را از دست نمی‌دهد:« طلا سالیان سال به زندگی تجملی‌اش ادامه می‌دهد. اما روزی می‌رسد كه شمش‌های طلا مثل همین سكه‌های كم ارزش در دسترس همگان باشد.»

 

پیش از اینكه به فراوانی شمش‌های‌طلا اعتراض كنید باید بدانید كه سال هاست دستگاه‌های خودپردازی وجود دارند كه به جای پول نقد به مشتریان شمش طلا می‌دهند

ارادتمند شما

فرزند کوچیک خانواده(حدیث)

 

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:55 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
روز همایش
بعدازهمه ی زحمتاودنگ وفنگاونگرانی ها،بالاخره یکشنبه روزهمایش فرارسید.ازشب قبلش نگرانی واسترس درون من ومطمئنا حدیث ونگین بیدادمیکرد.میخوام بگذرم ازاینکه صبح وقتی واردسالن شدم بابحث حدیث ونگین وخانوم مدیرودبیرزیست روبه روشدم که چرامانتوت کوتاهه چراکفشت قرمزه ومقنعه توبکش جلوو.... وکلی اعصابمون داغون شد.بگذریم وبریم سراغ اونجایی که ازسالن اومدیم بیرون وباسیل عظیم جمعیت روبه روشدیم وبین اوناعسل وصباوفرنازوشیماروهم دیدیم که حضورشون چقدرخوب بود!

ارائه ی اول بایه دبیربودکه دبیرعلوم سال دوم راهنمایی ماهم بودن.موضوع مقاله ی ایشون راجع به سلول های بنیادی درقرآن بود.چیزی به اتمام ارائش نمونده بودکه من وحدیث ونگین رفتیم بالاوپشت پرده ایستادیم ومنتظررفتن روی سن شدیم.اون دقائق پراسترس ترین دقائق بودن.خدایا!یعنی خوب ارائه میدیم،نمیدیم؟؟چی میشه؟؟

به خصوص که میشنیدیم داورای همایش که همون بالاروی سن نشسته بودن داشتن اون خانوموسوال جواب میکردن ومیپیچوندنش ببینن سطح اطلاعاتش چقدره!!!!!!واقعاترسناک بود!اگه مانتونستیم به سوالاتشون جواب بدیم چی؟؟؟!!!!!!!!!خلاصه وقت اون خانوم تموم شدوجناب آقای بووووووق که مجری تشریف داشتن،اعلام کردن که به ارائه ی اولین گروه دانش آموزی گوش میدیم.

نفسمون توسینه حبس شده بود.به نام خداگفتیم ورفتیم روسن.

سیستم خراب بودوپاورپوینتمون پخش نمیشد.نگین به صبااشاره کردوصبالپ تابش روواسش آوردوخلاصه تاسیستم نگین روراه بندازیم یه چنددقه ای طول کشیدوبعدش من شروع کردم.خوشبختانه خوب پیش رفت وبعدازمن که چکیده ی انگلیسی وفارسی روخوندم،نگین خواست شروع کنه.باچنان صدایی شروع کردکه همه ی جمعیت بالاخص پسراگفتن:اوووووووووووووووووووووووووووووووه!!!!!!!!!!

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی محکم وبلندشروع کرد.خلاصه اقااااااااای بوق هم هی بغل دست من میگفت:بهشون بگووقتتون تمومه!وکلــــــی استرس به ماواردمیکرد.حدیث ونگین مجبورشدن مطالب روتندتندبگن ولی بازم خوب ارائه دادن.سرانجام نوبت به پرسش هارسیدکه اول صباازوسط جمع یه سول پرسیدوبعدشم داوران شروع کردندکه مبه نحواحسنت به همه ی سوالاجواب دادیم!!جای شکرش باقی بود.

نهایتا این مسئله ی سخت روپشت سرگذاشتیم وازخان هفتم هم گذشتیم.بعدازارائه، اول ازهمه فروغ وکوثرپریدن توبغلمون تبریک گفتن وگفتن ارائمون عالی بوده.بعدرفتیم پایین وبابچه هاومامان ایناروبوسی کردیم وهمه گفتن خیلی خوب بود!خلاصه که بعدشم رفتیم بیرن چندتاعکی گرفتیمو...بعدازارائه حس خوبی داشتم.چون یه جورایی ته دلم مطمئن بودم مانفراولیم.

خلاصه بگذریم ازهرچیزی که گذشت برمابیایم سرقسمت آخرکه نوبت به اعلام نتایج رسید.

آقای بووووووووووووووووووووق نتایج ونظرهیئت داوران رواعلام کرد.نفراول....سرکارخانم.................................................................................فروغ ـــــــــــــــــ!!

مااول نشده بودیم!!!!!!!!!!!!!!!!!ازاینکه فروغ اول شده بودخوشحال بودم چون حقش بودولی خب مامسلمادیگه نفردوم بودیم.قلبمون تندتندمیتپید!چرا؟ماکه اطمینان داشتیم کسی غیرازمانمیتونه نفردوم باشه!وامانفردوم............جناب آقای.................................مادوم هم نبودیم.باورم نمیشد!دیگه برام مهم نبودکه نفرسوم مابودیم.تنهاچیزی که واسم مهم بوداین بودکه هرچه سریعتربرم پیش آقایون دکتروبه خاطرقضاوت ناعادلانشون بهشون تبریک بگم.شمااونجانبودیدکه ببینیداون پسره که نفردوم شدهیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچی حرف زدن بلدنبود.هیچی!همشوازرومیخوند.حالامعلوم شدکه چرااونوانتخاب کردن.تنهامعیارشون این بوده که دونفراول ازیه شهر،اونم ازشهرخودشون،نباشه.واسه مین این پسره روانداخته بودن بین ماوفروغ به عنوان نفردوم!

مهم نیست.مهم اینه که هیییچکس نتایج روقبول نداشت وازنظرهمه مادوم بودیم!

بیخیال!ناشکری نمیکنم.همینم که تواستان سوم شدیم خداروشکر!توی مصاحبمون هم اعتراضاتمونوگفتیم ووقتی پخش شدشایدیه سری دردسرهاهم اونموقع پیش رومون باشه!به هرحال.........................................

حدیث ونگین!میدونی چیه؟؟درسته آقای دکترــــــــــــــگفت چون سه نفربودیم امتیازمون کم شدولی ازنظرمن مهم ترین وبهترین قسمتش سه نفربودنمون بود!که کلـــــــی واسمون خاطره سازشد.خوشحالم که باهم بودیم حتی تومرحله ی آخرهم سه تایی باهم رفتیم روسن وتاآخرش باهم بودیم.این خودش خیلی مهمه!واینکه ماتوی مرحله ی اول،اول شدیم یعنی مقاله ی ماازنظرسطح علمی ازبقیه ی مقالات بالاتربوده!پس دیگه غصه ی سوم شدنمون رونخوریدچون مهم اینه که ازنظرخودمون اولیم!

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:44 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
روزهای مشترک ما سه تا...
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:20 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
مابرگزیده شدیم!
سلام سلام کی ماهه کی ستاره؟من من من من!

ریحانه نوشت:واقعاکه حالم ازاین برنامه ی مضحک خاله شادونه به هم میخوره!گاهی اوقات که داداش کوچولوم نگاه میکنه کم مونده بالابیارم بس که ازصدای شادونه بدم میادحالااین حرفاروول کنیم،چه خبر؟؟؟اختیاردارید خبراپیش ماست!

صبایادته اون موقع که مقاله ی نانو مون انتخاب نشده بودیم وناراحت بودیم گفتی اشکال نداره درعوض واسه ی سلولهای بنیادی انتخاب میشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هوررااااااااااااااااا!مامقام اول استان روکسب کردیم!(من وحدیث ونگین)

دست دست...

اووووووووووووووووه ه ه ه!نمیدونید که!شبی که خبربرگزیده شدنمون رودادن به هرکی زنگ میزدم میگفت داره نالمه ی اعتراض مینویسه واسه اداره!آخه همه میخواستن خودشون واسه ارائه انتخاب بشن ولی خداییش ماخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی واسه مقالمون زحمت کشیدیم وحقمون بودکه جزسه نفراول باشیم!

خلاصه کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....بعـــــــــــــــــــــــــــــــــله!

عصرروزبعدش که باحدیث رفتیم پژوهشسرا،خانوم مسئول پژوهشسراتادیدمون کلیییییییی تبریک گفت وبعدشم که آقای بووووووووووووووووووووووووووووق(استادراهنما)تشریف آوردبه محض اینکه دیدمون گفت چی کارکردین شماها؟هرچی اختشاشه زیرسرشماست!همه اعتراض دارن!هرچی جایزه ست قراره گیرشمابیاد!مامان وبابای بچه هاپاشده بودن اومده بودن پژوهشسرااعتراض!!!!!!!!

فعلاداریم خودمونوآماده میکنیم واسه یه ارائه ی خوب!امیدوارم پوزهمشونوبه خاک بمالیم وارائه ی خوبی بدیم!دعاکنیدواسمون!

صباراستی مرسی بابته ترجمه ی فارسی به انگلیسی  متن چکیده

قربان شما:ریحانه

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 21:8 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
بازم عنوان خواست؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
ریحانه نوشت:

یعنی وقتی بعدیه عالمه گشتن بالاخره یه ویدیوکلوپ بهت میگهtwilight4داره بعدمیخری میای خونه باشوق وذوق میذاری میبینی یه کلاه گنده سرت گذاشته وtwilight1اونم دوبله شده بهت داده ،دلت میخوادسربه تن هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچــــــــــــــــکی نباشه وفردابری کله ی فروشنده روبگیری بکنی ولی افسوس که فرداکارداری ونمیتونی بری....

منtwilightچهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررهیییییییییش!

کسی ازفصل۲فلش فورواردخبرنداره؟؟

یه حکایت شایدتکراری، ولی قشنگ:

ذکاوت حکیمی باهوش
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر می شود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق ترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند...
از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود..
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند.
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند..
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ می کشد..
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود..
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش می شود.
حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود.

این، افسانه یا داستان نیست, آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 0:38 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
عنوان به چه دردت میخوره؟؟
خیلی هابه خدااعتقاددارند.ولی فقط بعضی هابه خدااعتماددارند!

این جمله ای بودکه دبیرشیمیمون پای آخرین امتحانی که ازمون گرفت نوشته بود!

قرارشده اگرجورشدبابچه هاتواردیبهشت بریم تهران واسه دوره ی کشت سلول های بنیادی!

دیروزباحدیث وصبارفتیم بیرون.رفتیم آتلیه ی حدیث ایناوکلیییییییییییییی عکس گرفتیم!خیلی باحال بود!

خالم داشت یه جریانی میگفت که من خیلی ناراحت شدم.پسرخالم ابتداییه.خالم میگفت توی جلسه ی انجمن اولیا،مادرهمه ی دانش آموزافقط روی یه چیزاعتراض داشتن!یه دانش آموز که خیــــــــــــــــــــــــــلی بی ادبه وخیــــــــــــــــــــــــــــلی هم بچه هارواذیت میکنه.ازهیچکیم نمیترسه.نه مدیرنه معلم!همه ازدستش دیوونه شدن.یه بارمدیره اونقدردربرابرش عاجزشده که قشنگ بهش گفته ازمدرسه بروبیرون.اونم گذاشته رفته!!!!!!!!فکرشوبکنیدازپس یه بچه ی هشت ساله برنمیان!

پدرام وقتی بچه بوده پدرومادرشوازدست داده وتوی پرورشگاه بزرگ شده!داداشش پوریاهم همونجادرس میخونه اماتوی یه کلاس دیگست.پسرخالم میگه معلمشون ازدست پدرام بیماری عصبی گرفته!!اونقدرغوغابه پاکرده که بخاطرش جلسه گذاشتن!فکرشوبکنید!این دوتاداداش مدرسه روبه هم ریختن مخصوصاپدرام!خالم میگفت بس که همه ی مادرااعتراض کردن مدیرتعهدداده که سال دیگه ایناروازمدرسه بیرون کنه!ولی مشکل اینه که شایدمدارس دیگه هم حاضربه پذیرششون نشن!!!واسه همین مادراپیشنهاددادن که این دوتاداداش روبفرستن مدرسه ی استثنایی ها!

واقعادلم میخواست توی اون جلسه بودم ومیزدم این مادرایی که همچین پیشنهادی میدن رودرب وداغون میکردمواقعاآدم تاچه حدمیتونه بی رحم باشه!وخاک برسراون مدیری که درمقابل این حرفاسرخم میکنه ومیگه به روی چشم!

خالم به معلمشون گفته بوده چطورمیتونیدهمچین بچه های باهوشی روبفرستیدمدارس استثنایی؟

معلمه گفته بوده مشکل مادقیقاهمینه!این که اونقدرباهوش هستن که نمیشه همچین کاری کرد!

واقعاچقدربی عدالتی؟چقدربی رحمی؟چقدربی انصافی؟چطورمیتونن باوقاحت راجع به دوتابچه ی بی پناه اینجوری تصمیم بگیرن؟

مدیره گفته بوده رفتارغیرعادی پدرام وپوریابه خاطر کمبوداشون نیست!اینجوربچه هابه خاطرارزش زیادی که براشون توی پرورشگاه قائل میشن وبه خاطراینکه هیچ وقت روی حرفشون حرف نمیزنن اینجوری بارمیان.

خالم میگفت مادریکی ازدانش آموزابلندشده گفته:نبایداین بچه هاروهمینجوری اینجانگه دارین!نبایدانقدرخوب باهاشون رفتارکنید!خفاش شب هم یه بچه ی پرورشگاهی بود.بس که بهش بهادادن شدخفاش شب!

آخه یکی نیست به این آدم بگه توواقعامادری؟چطورمیتونی راجع به دوتابچه ی بیگناه این حرفوبزنی؟چطورمیتونی اوناروباشخصیت پستی مثل خفاش شب مقایسه کنی؟چطوربه خودت جرات میدی راجع بهشون اینطوری بگی؟تومادری!؟دوست داری راجع به بچه ی خودت اینطوری بگن؟؟؟

صَدام وهیتلروریگی چی؟اوناهم بچه های پرورشگاهی بودن؟اون معتادی که جنازشوتوی جوی سرکوچه پیدامیکنی هم پرورشگاهی بوده؟؟

اوناکه پدرمادربالای سرشون بوده ووضعشون این شده چی؟!چرانمیگی بچه ی خودت ممکنه یکی ازاینابشه؟

مگه کم داشتیم توتاریخ کسایی که بدون والدین بزرگ شدن ودرنهایت اسمشون توی تاریخ به عنوان یه انسان بزرگ ثبت شده؟؟؟؟؟؟آخه چرادرمورداون دوتاطفل معصوم اینطوری تصمیم میگیرن؟این عدالت امام علی هست که ازش دم میزنن؟واقعاواسشون متاسفم!!!!اونا نمیدونن که همین دوتابچه چندصَبای دیگه میتونن دوتاازبهترین جراحان ومهندسان و متخصصان این مملکت باشن!اگه مابهشون میدون بدیم.اگه بهشون فرصت بدیم!

اه ه ه ه!اخالم که این جریان روگفت اعصابم به هم ریخت.اومدم عصبانیتمواینجانوشتم.اووووووووووووووف!

حالابیخیال!چی میشه گفت؟؟

خب دیگه چه خبر؟؟

یه حکایت  میذارم واستون باتشکرازخاله جون فائزه وایمیلای خوشگلش


 

حکایت


 

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم !
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید!
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
 
(ریحانه)
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 21:4 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
اندر افکارات یک دی ناین!
هیییییییییییی!

چه قدر زود گشت! تعطیلات نوروز ۹۱ هم به همین زودی تموم شد!( البته هنوز یه کوچولو ازش مونده!)

نمی دونم واسه من این طوری یا یه قانون کلیه که زمان اننننننننننننقدر زود میگذره!

وای باورم نمی شه!

خیلی کارا باید انجام می دادم که ندادم چون فکر نمی کرد انقدر زود دیر شه!

چه قدر زنگی کوتاهه! چه ساده روزها رو پشت سر می ذاریم بدون این که حواسمون باشه که این دونه دونه روزها زندگیمونه! عمرمونه!

وقتی برمیگردی پشت سرتو نگاه می کنی می بینی هیچ کار خاصی انجام ندادی! اگه الان بپرسن توی سال  ۹۰ چی کار کردی؟ چی باید بگم؟؟!!

خدایا پس این روزا چه طوری میگذرن؟ کسی که کلی برنامه توی سرش داره و حتی بعضی وقتا واسه انجام بعضی کارا وقت کم میا ره چه طور نمی تونه یه گزارش کار از یک سال عمرش تحویل بده؟

خدایا می شه یه خورده زمان رو نگه داری؟

من دوست ندارم این روزها به این سرعت تموم شن! روزهایی که با بچه هادور هم جمع میشیم و از ته دل می خندیم! روزهایی که تمام لحظاتش خاطرس!

خدایا کمک کن توی سال ۹۱ بهتر از قبل باشیم.

به امسال امیدوارم! سر سفره هفت سین فال حافظ گرفتیم یوسف گم گشته اومد! عین تو فیلما!

تا الانش که خیلی خوب بوده امیدوارم باقیش بهتر باشه!

سال فوق العاده ای رو واسه همه و دی ناین های گل ارزو دارم.

در نهایتم پایان تعطیلات صغیر(به قول نگار جون!) و بازگشایی مجدد مدارس رو به همه دانش اموزان مفلوک و رنج کشیده تسلیت می گم!

سیزده به در حسابی خوش بگذرونین که روز اخره!

قربان شما

فرزند کوچیک خانواده(حدیث)

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 0:16 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
یه سری حرف+تولددکترکیم درخشان
اَه حوصلم سررفته.قرارشدفردادسته جمعی بریم بیرونااااا،ولی خالم نیومد.آخه شوهرش سرکارهخب اینجوری حال نمیده!بایدهمه دورهم باشیم.واسه همین کنسلش کردیم افتادواسه یه روزدیگه.درس هم که هیچی نخوندم.خییییییییییییییییییییییییلی استرس دارم!واااااااای خدایا!من چیکارکنم!من بایدبیشتردرس بخونم!بایدبشم دکتر!واااااااااااااااااای خدایاخواهش میکنم کمکم کنارادموقوی وقوی ترکن!

خب حالاازاینابگذریم.تعطیلات بهتون خوش میگذره؟خاله فائزه خانم بامهمون داری چطوری؟

حدیث کدوم گوری؟!پیدات نیس!منظورم اینه که کجاتشریف داری دوست گلم؟

آهان آهان راستی یه نکته خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی مهم!تولده بارانه.باران جونم.تولدت مبارک!

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . .

سالروز شکفتنت مبارک

هورااااااااااااااااااااااااا!دست دست.حالا...

الهی جاده زندگیت هموار

آسمان چشمانت صاف و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشد

و هیچ وقت از دنیا خسته نباشی . . .

تولدت مبارک

اینم ازطرف دی ناین:یه نفردیگه هم اون پایین پایینامیخوادبهت تبریک بگه!

smile                     

سوپرایز!اون یه نفر تقدیم میکندخانوماآقایون دست بزنیدبه افتخارجناب کیم تاواسه ی خانومشون یه آهنگ اجراکنن

آهنگ Lucky Guyبه مناسبت تولدباران!باران خانوم اجازه میفرماییدبخونه؟

میگم باران من آهنگLucky Guyهیون روخیـــــــــــــــــــلی دوست دارم!خیلی باحاله.البته یه سری چیزاراجع بهش خوندم که...جالب بود.اینابود:

وزارت تساوی جنسیتی و خانواده صحنه های "کازینو" این ویدیو رو مضر برای کودکان اعلام کرده.این وزارتخانه معتقد است که این صحنه ها باعث رشد روح قمار و تشویق کودکان "سود سریع و آسان رو امتحان کن" میشه. کیم هیونگ در طول فیلمبرداری این ویدیو اخطاراتی از این وزارتخانه دریافت کرد بهمین خاطر از یه بازی کره ای و شخصیت های کمیک و کمدی استفاده کرد ولی به این خاطر که این ویدیو از روی یک فیلم هالیوودی ساخته شده بود نتوانست که صحنه های کازینو رو کاملا حذف کنه طبق این حکم هیچ شبکه ای حق پخش این ویدیو در ساعت 7 الی 9 صبح و ساعت 1 ظهر الی 10 شب رو نداره.در واقع این اولین باری نیست که ویدیو های این خواننده "مضر برای کودکان" اعلام میشن. قبلا ویدیو "Please" هم به دلیل بکار بردن کلمات مثل مست و دود این حکم رو دریافت کرده بود. Key East با این حکم مخالفت کرد. دادگاه هم به نفع این کمپانی رای داد و اظهار کرد که: "موسیقی جزئی از آزادی بیانه"

فکرشوبکن

اینم یه عکس از آقای کیم همینجوری

 خب بگذریم.

باران جونم تولدت مبارک.انشاالله تولدصدوپنجاه سالگیتهورااااااااااااااااااااااا!انشالله جشن تخصص،فوق تخصص،عضوهیئت علمی دانشگاه،ازدواج،و...انشالله همیشه جشن وشادی

ریجانه

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 1:17 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
شما بگید من چیکار باید بکنم؟
سلام بازم منم.جدپدرجد یا همون صبا.

یه موضوعی هست که یه مدت میخوام مطرح کنم شاید شما بتونید منو راهنمایی کنید.راستش من خیلی فک میکنم من همیشه در حال فک کردنم این باعث میشه از خودم بدم بیاد.جز اون ساعتایی که خوابم بقیشو دارم به چیزای مختلف فک میکنم البته هیچ کدوم از فکرام بد نیست همشون خوبن بعضیاشونم خیلی مفیدن ولی بعضی وقتا به مغزم میگم  ساااااااااااااااکت ششششششووو ولی باز ادامه میده.هیچ کدوم از اطرافیانم این طوری نیستند حتی وقتی توی بهترین شرایط مثلا تولد دوستامم دارم فک میکنم مثلا یکی از چیزایی که خیلی بهش فک میکنم کنکوره میدونم همه فک میکنن ولی نه به اندازه من.دیگه اینکه من راجع به فکری که دیگران راجع به من بکنن خیلی فک میکنم و دوست دارم تو ذهن همه

best

باشم.بااینکه درکشو دارم فکر بقیه اصلا مهم نیست .

وای دیگه خسته شدم. من چی کار کنم؟حتی راجع به چیزایی که میدونم اهمیت ندارن فک میکنم.آآآآینده که اسمشو نیارین اصلا فکرم به حال منحرف نمیشه. خواهش میکنم کمکم کنید.

این منما

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 22:19 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
سال نو دورازدغدغه
سلام صبا هستم. قبل ازصحبتام توصیه میکنم پست قبلی روحتمابخونید.

سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک میگم

بهارهای زیادی رو پشت سر گذاشتم و تجربه های زیادی دارم از زمان  هخامنشیان تا حالا.و حال به عنوانه بزرگتر دی ناین میخوام واسه همه دعا کنم.امیدوارم توی سال  جدید افکار همه به جهت درست و خوشبختی هدایت شه و هیچ کس از افکاری که در سر داره ناراضی و شرمنده نباشه.امیدوارم هیچکس آرامشش رو از دست نده.از خدا میخوام از هیچکس سلامتی رو نگیره و همه رو برای رسیدن به هدف های خوبشون هدایت کنه. امیدوارم ذهن هممون از چیزای اضافی پاک شه تا بتونیم تمرکز کنیم.امیدوارم اونقدر خوشبخت باشیم که در روز هزار بار خدا رو شکر کنیم.خدایا کاری کن که هیچکس هیچ کجا خجالت زده نشه.خداجون تمام انرژی های مثبت رو به سمتممون بیار.

قدر همه ی لحظه هاتون رو بدونید و واسه من و دوستام هم دعا کنید.

یه سال خیلی زیبا واسه هممون میبینم پر از خوشبختی و نزدیک شدن به هدف.

سال نو مبارک.

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:40 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
سال نو خواهد شد...

سال نو خواهد شد،همچون سال های گذشته که آمدند،نو شدند،کهنه شدند و بی سر و صدا رفتند!

مهم این است که کهنگی سال های پشت سرت بشود عبرتی برای آینده ات...

نگاه کن پشت سرت را و یادت بیاید آن روز را که داد کشیدی سر دوستت،آن روز را که حرمت شکستی،حرمت همه ی دقایق خوشی را که با هم گذرانده بودید!

یادت بیاید آن روز را که گذشتی از بدی دوستت و امروز به خاطر گذشت آن روزت لبخند به لب داری.

خودت بگو به خاطر آن روز ها که نگذشتی پشیمان نیستی؟هستی می دانم!غرور بچه گانه ات اجازه نداد ببخشی.

مگر امروز که این جا نشسته ای و لبخند می زنی شیرینی همین لبخند روی لبت به دنیا نمی ارزد؟به خدا قسم می ارزد که بخندی با تمام وجودت!از صمیم قلبت،برای شادی خودت!

تو سهمت از دنیا لبخند است.پس ببخش برای لبخند خودت.ببخش و نگه دار حرمت دوستت را،استادت را،خانواده ات را،بزرگترت را...

تو اگر موروثی هم بخواهی حساب کنی فرزند کسانی هستی که نگه داشته اند حرمت هم نوع را،حرمت لبخند را!گواه محکمی است تخت جمشید بغل گوشت بر نگه داشتن اعتبار آدم های اطرافت.نیای تو کوروش کبیری است که ۱۹۰۰ سال پیش احترام می گذاشت به حرمت همه ی آدم ها به سبب آدم بودن،فقط و فقط به سبب آدم بودن!

بیا و در این محفل آریایی هفت سین،سر هفت سین بندگی و سر هفت سین زندگی نگه دار این آیین آریایی را که پدرت،جدت،نیایت و ایرانت تو را خواندند به این حدیث باشکوه زندگی که گفتار نیک،پندار نیک و کردار نیک راه زندگیت باشد تا همیشه...

ریحانه نوشت:این متن ازدوست خوبم زهراخانوم بود.زهراجون مرسی.اینم آدرس وبش:http://www.happypage.blogfa.com

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 17:16 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
امشب...
پستم طولانی نیست.

دی ناین عزیزم!دوستایی خوبم.امشب خییییییییییییییلی خوش گذشت.خـــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی!

خوشحالم دوستای مثل شمادارم.خوشحالم که شادیم.خوشحالم که خوش میگذرونیم.میدونم ومیدونین که خیلیاهستن که دوست دارن توجمعای دوستانشون مثل ماباشن امانمیتونن.چون خودشون نیستن!ولی خوشحالم که ماوقتی باهمیم خودمونیم!میدونم خیلیادوست دارن مثل ماجشن بگیرن ودورهم باشن.خوشحالم که دوران نوجونیمون روکنارهم شادمیگذرونیم.خوشحالم که درسال چندشب دورهم جمع میشیم ومیترکونیم!!

دوستای عزیزگلم!عسل،صبا،لیدا،نگین،حدیث،ریحانه۲(بعضیا)،فرناز،عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتونم.بهترین دوستای دنیایید.

بعضیا!امشب تولدت واقعاخوش گذشت.

نگین وحدیث!خوشحالم که کم کم داریم نتیجه ی زحمتایی که واسه مقالمون کشیدیم رومیبینیم!

خدایا!شکرت.تاتهش باهامون باش!

شیما!خیلی خوب بودکه امشب توهم توجشنمون بودی!

حدیث!بشین خوب بگردفلشموپیداکن!

خوانندگان گرامی!واسه پست قبلی هم نظربذارید!

دی ناین!دوست دارم

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 23:52 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
سانازکیهان
سلام.سانازکیهان رومیشناسیدکه؟همون بازیگرسریال خط قرمزکه چندوقت پیش براثرتصادف فوت کرد.چندعکس ازمراسم هفتمش واستون میزارم

آخه یکی نیست به این محسن افشانی که چه عرض کنم،محسن افغانی،بگه این چه شلواریه تومراسم ختم؟؟اومدی عروسی؟؟؟؟

بچه هااینم خودساناز:

توسط:ریحانه

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 15:42 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]
سلام.منم.صبا

خیلی ببخشید که خیلی کم منو میبینیدا.اونروز هم میخواستم مطلب بذارم که نشد آخه دی ناینا رفته بودن اردو ولی من نرفته بودم و تنها توی خونه نشسته بودم و برای فاینالم استرس داشتم در حالی که اونا کلی اونجا خوش گذرونده بودن.راستش الان که فاینال دادم خیلی خوشحالم و میتونم کلی خوش بگذرونم .ولی دیروز مردم.وای خیلی سخت بود و فک میکردم نمره نمیارم ولی خداییش حقم نبود آخه چه روزایی که به خاطر کانون از درسای مدرسه نزده بودم.خلاصه ساعت ۲ فاینالمون شروع شد و۷۵ دقیقه ی بعد تموم شد ولی من نتونستم طاقت بیارم تا فرداش واسه همین با یکی از دوستام تا شب موندیم تا تصیح کنه.حالا گفت وگوی من با استاد:

من:وای ببینید ما هنوز نرفتیم.اگه فیل شدیم هیچی نگینا.

استااااااد:لبخند.تو دانش آموز بسیار خوبی هستی معلومه خوب میفهمی.این ترم هم تاپ شدی.

من:دهنم باز و تو تو دلم از قول لیدا و نگین گفتم من کجا بودم.چه چیای.خداییش داشتم از خوشحالی میپوکیدم.آخه من به بست بودن خیلی علاقه دارم.اینم از این. البته استادمون تو نمره کلاسی دادن واقعا خسیسه و هیچ وقت به کسی بالای ۹۰ نمیده از این جهت ازش ناراحت شدم ولی خیلی باحاله.

دیگه از خوشحالی پیاده برگشتم خونه و گل هم خریدم.

راستی امروز ریحانه و نگین حدیث همایش بودن و حاشیه ها رو خودشون میگن.

بای بای

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 23:7 ] [ ریحانه وحدیث ونگین و مهتاوصبا ] [ ]